تاريخ : یکشنبه 26 آبان1392 | 17:18 | نویسنده : ارغوان |
وقتی برات مینویسم سبک میشم.خیلی وقته برات ننوشتم.فکر کنم الان وقتشه.

همین الان زنگ زدی گفتی نمیای ... خسته شدم از زندگی آدم بزرگا...همش کار...همش لبخند بجای قهقه ... همش چای تلخ بجای لیسک...اوفففففف دلم تنگ شده برای اینکه تو ملک آباد بدوویم و تو بگی ریحانه نکن... پشتخونه های آخر کوچه ،  زیر درخت توت بگیریم 

بگی: نکن دختر نکن...و من برات لب ور بچینم . چشمام پر اشک بشه بگم من نمیخوام بزرگ بشم...بعد لباتو بذاری رو لبامو بگم سعید نکن میبینن... تو بگی ببینن ... من لبخند بزنم .تو لبخند بزنی دستمو بگیری و یهو از زمین بلندم کنی...من جیغ بزم و تو قهقه..بذاریم زمین و با هم قدم بزنیم.

من دعا کم این مسیر تموم نشه ... تو دعا کنی تموم نشه... ساعت 8:30 شده ... بگم سعید دیرم شد.بگی باشه تا میدون بعد بعدش برو خونه ...

دلم لک زده برا صبحونه 6 صبح پارک صدا و سیما ...من بگم بخور خیلی لاغر شدی تو خوابگاه چیزی نمیخوری و تو خامه ها رو بخوری... دلم لک زده برا کافه "مان" .... برای طرقبه برای تمام جاهای خوبی که میرفتیم...

خسته شدم از زندگی آدم بزرگا 

ازینکه از شب تا صبح میدوویی تا پول در بیاری ...

متنفرم شب میای خسته 

ازینکه جای فکر به زندگی به چک و پول فکر میکنی ...

ازینکه روز بروز عصبی تر میشی..

ازینکه تو خواب هزیون بگی

میدونم دوسم داری ... میدونم ...

بیا بچه باشیم...

بیا باز بریم زیر بارون و  بیشتر حرف بزنیم از همه بگیم ...نفهمیم خیس خیس شدیم.. فقط حواسمون به هم باشه آخرش من بترسم ازینکه دیرم شده و ترس ازینکه من برم و نگی دوسم داری ...

 آخرش دستمو بگیری و بگی نرو... ریحان نرو ... بیا از تب آغوش هم بسوزیم و از شرم همو بغل نکنیم...

گذشته عاشقونه رو به چی فروختیم؟؟...

بیا برگردیم 

بیا



تاريخ : سه شنبه 2 اردیبهشت1393 | 13:13 | نویسنده : ارغوان |


لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.

تاريخ : پنجشنبه 14 فروردین1393 | 14:49 | نویسنده : ارغوان |

مهــــم نيســـت نوشته هاي درهم و برهم مـرا

بخـواني يـا نــــه،

مــن بـراي دلِ خستــه ام مي نـويسـم

ميخـــواهي بخـــوان...

ميخـــواهـي نخـــوان!

فـــقــــــط خـواهـش ميکنـم

اگــــر خـوانـدي

عـاشقـانـه ام را تقــديـم به " او " نکــن!

مــن اين را بـراي تـــو

ســروده ام

نــــــه بـراي " او "



تاريخ : پنجشنبه 14 فروردین1393 | 14:45 | نویسنده : ارغوان |
زن که باشي،حريص مي شوي، حسود مي شوي،  

به كم قانع نيستي،مي خواهي به تمامي از آن تو باشد، 

مي خواهي آن عطر مردانه تنها براي تو باشد، 

تنها تو ببويي، 

ديوانه ايي و تمام ديوانگي ها را از بَري، 

مي خواهي شهرزادي باشي تك شهريار، 

مي خواهي تمامي قصه ها را تنها گوش او گوش باشد. 


مي داني زن كه باشي بايد صبور باشي،درد بكشي، 

مدارا كني،بغض خفه ات كند و تو لبخند بر لب داشته باشي، 

بايد بغض ها را خاك كني. 


اما مي داني رفيق،زن كه باشي گاهي دلت مي خواهد دختركي باشي عبوس و بهانه گير، 

گريه كني،فرياد بزني و هر چيزي دَم دستت بود را پرت كني، 

اشك بريزي بي بهانه،به هر بهانه، 

نگران نباشي كه چشم هايت قرمز شده،سايه چشمت خراب شده، ريملت مي ريزد،لكه اش به روي 

پيراهن او مي ماند، 

رد اشك كرم پودرت را خراب مي كند. 


ساده باشي،بي ادعا، 

مي داني محبوبم هميشه گريه يك زن از اين نيست كه چيزي دلش را شكسته،يا از حرفي يا كاري 

رنجيده، 

گاهي تنها براي اين است كه تو صدايش كني،در آغوشش بگيري و او بي دفاع،دلش بلرزد،

قلبش تند تر بزند، 

نفسش به شماره بيافتد،سرش را روي سينه تو بگذارد و با ضربان قلب تو آرام بگيرد 

و بداند تنها يك مرد در اين دنيا هست كه كافي است پاي او در ميان باشد، 

كافي است تو بگويي و او بشنود كه دوستش داري،



تاريخ : دوشنبه 11 آذر1392 | 13:31 | نویسنده : ارغوان |
بهشت يعني اين كه تو دستتت را به سمت من دراز كني،

مرا به سمت خودت بكشي و در آغوشت نگه داري، 

بهشت اينجاست و مي توان در اين لحظه مُرد.



تاريخ : دوشنبه 11 آذر1392 | 13:19 | نویسنده : ارغوان |
بیخــــــــود منتظـــــــــر نبـــــــــاش

تــــــــو خــــــودت رفتـــــــی…

دیگـــــــــراز دلتنگــــــــی هـــــم بمیـــــــرم  

صدایـــــت نمیکنــــــم برگــــــردی…


تاريخ : چهارشنبه 29 آبان1392 | 15:31 | نویسنده : ارغوان |

شب است... کلنجار میروم با خودم... با قلب له شده ام... با غرور شکسته ام...
سراغش را بگیرم... نگیرم... بگیرم،نگیرم...

نزدیک صبح است... دلم را به دریا زدم ...

مشترک مورد نظر در حال مکالمه است.....



تاريخ : چهارشنبه 29 آبان1392 | 15:27 | نویسنده : ارغوان |

شکـــ نکـــــن !

آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه

گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !

قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !

برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود

آنقـــــدر خــــوشـــبـ ــتـــــ میکنــم کـــه

بـــه هر روزے کـــه جاے " او " نیستــــے

بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! لعنتیـــ  !!!



تاريخ : یکشنبه 26 آبان1392 | 16:53 | نویسنده : ارغوان |

قله ی قـــاف که سهـــل است،

من قـــله ی کــاف و لام و مــیم و نــــون و واو

را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم...

اما تو

با تمـــام مــــردانگی ات،

مـــرد باش!

اگر سـراغ نگاهت را گرفتنــــد

بگــو که واگــذار شده...



تاريخ : یکشنبه 26 آبان1392 | 16:42 | نویسنده : ارغوان |
  • دختر تهرونی
  • پرشین تم