تاريخ : یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ | 17:18 | نویسنده : ارغوان |
من و موسیقی و چای تلخ خاطراتت.

زندگی این روز های من کپی روزهای قبل است که  ثانیه ها برایم دیکته میکنند.

نه خنده ای ، نه دلهره دیر آمدنی ...

به چه قیمتی خاکستری شد روزهای ارغوانیم؟

دل گیرم، دل گیر از تمام لبخند های دروغینت ، دلگیر از دوستت دارم هایی که برای پنهان کردن حس ملال آور بودنم به من هدیه میدادی...

دلگیرم از حجم خالی قلبم ...

نه شعر نه موسیقی نه نقاشی نه پیاده روی بی هوای شبانه ...

نه هیچ کدام دلم را دیگر گرم نمیکند... کسی از این دل رفته که آتش به ابن خانه زده ...

منم و خاکستر وجودی که به جبر باید نفس بکشد...

ملولم از ریه هایی فرمان نمیبرند که از حرکت بایستند و قلبی که دیگر بی امید میتپد و اندوهگین از روحی هنوز پایند به توست...

کاش هیچ گاه به چشمانت دل نمیسپردم، اما نه عاشق شدن را با این جسمی که با هر دم به مرگ نزدیکتر میشود تجربه کرده ام 

آهای ادم ها... عاشق شوید 

عاشقی درد شیرین... هر چقدر عاشقتر جسمت بیشتر تحلیل میرود و روحت بزرگتر میشود

من ...

اکنون...

در خانه آرزوهایم...

با مرد رویاهایم...

چه غریبانه زندگی میکنم ...

و چای تلخ من چ زود سرد شد....

تلخ ...

سرد...

مثل کپی خاکستری این روز های من 

(ارغوان)



تاريخ : شنبه ۲۷ تیر۱۳۹۴ | 17:33 | نویسنده : ارغوان |
زن که باشي،حريص مي شوي، حسود مي شوي،  

به كم قانع نيستي،مي خواهي به تمامي از آن تو باشد، 

مي خواهي آن عطر مردانه تنها براي تو باشد، 

تنها تو ببويي، 

ديوانه ايي و تمام ديوانگي ها را از بَري، 

مي خواهي شهرزادي باشي تك شهريار، 

مي خواهي تمامي قصه ها را تنها گوش او گوش باشد. 


مي داني زن كه باشي بايد صبور باشي،درد بكشي، 

مدارا كني،بغض خفه ات كند و تو لبخند بر لب داشته باشي، 

بايد بغض ها را خاك كني. 


اما مي داني رفيق،زن كه باشي گاهي دلت مي خواهد دختركي باشي عبوس و بهانه گير، 

گريه كني،فرياد بزني و هر چيزي دَم دستت بود را پرت كني، 

اشك بريزي بي بهانه،به هر بهانه، 

نگران نباشي كه چشم هايت قرمز شده،سايه چشمت خراب شده، ريملت مي ريزد،لكه اش به روي 

پيراهن او مي ماند، 

رد اشك كرم پودرت را خراب مي كند. 


ساده باشي،بي ادعا، 

مي داني محبوبم هميشه گريه يك زن از اين نيست كه چيزي دلش را شكسته،يا از حرفي يا كاري 

رنجيده، 

گاهي تنها براي اين است كه تو صدايش كني،در آغوشش بگيري و او بي دفاع،دلش بلرزد،

قلبش تند تر بزند، 

نفسش به شماره بيافتد،سرش را روي سينه تو بگذارد و با ضربان قلب تو آرام بگيرد 

و بداند تنها يك مرد در اين دنيا هست كه كافي است پاي او در ميان باشد، 

كافي است تو بگويي و او بشنود كه دوستش داري،



تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر۱۳۹۲ | 13:31 | نویسنده : ارغوان |
بهشت يعني اين كه تو دستتت را به سمت من دراز كني،

مرا به سمت خودت بكشي و در آغوشت نگه داري، 

بهشت اينجاست و مي توان در اين لحظه مُرد.



تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر۱۳۹۲ | 13:19 | نویسنده : ارغوان |
بیخــــــــود منتظـــــــــر نبـــــــــاش

تــــــــو خــــــودت رفتـــــــی…

دیگـــــــــراز دلتنگــــــــی هـــــم بمیـــــــرم  

صدایـــــت نمیکنــــــم برگــــــردی…


تاريخ : چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ | 15:31 | نویسنده : ارغوان |

شب است... کلنجار میروم با خودم... با قلب له شده ام... با غرور شکسته ام...
سراغش را بگیرم... نگیرم... بگیرم،نگیرم...

نزدیک صبح است... دلم را به دریا زدم ...

مشترک مورد نظر در حال مکالمه است.....



تاريخ : چهارشنبه ۲۹ آبان۱۳۹۲ | 15:27 | نویسنده : ارغوان |

شکـــ نکـــــن !

آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه

گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !

قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !

برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود

آنقـــــدر خــــوشـــبـ ــتـــــ میکنــم کـــه

بـــه هر روزے کـــه جاے " او " نیستــــے

بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! لعنتیـــ  !!!



تاريخ : یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ | 16:53 | نویسنده : ارغوان |

قله ی قـــاف که سهـــل است،

من قـــله ی کــاف و لام و مــیم و نــــون و واو

را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم...

اما تو

با تمـــام مــــردانگی ات،

مـــرد باش!

اگر سـراغ نگاهت را گرفتنــــد

بگــو که واگــذار شده...



تاريخ : یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ | 16:42 | نویسنده : ارغوان |

بعضـــی از نگــــاه ها

صــــدای قشنگـــــی دارنــــد ...


بعضـــی ها را هـــر چقـــدر هم کــــه بخواهـی

تمام نمی شوند ...


سکـــــوتشان خالــــی می کنــــــد دل آدم را ...


و عطر بوســــه هایشــــان

مســــت می کنــــد آدم را ...


این بعضـــــی ها ...

یعنـــــی تـــــــــــــــــــو .......



تاريخ : یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ | 16:41 | نویسنده : ارغوان |

میشود سراسیمه به سراغم بیایی و بگویی :

خانم ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ برایتان بمیرم ؟؟

ﻭ من بگویم :

ﺑﺒــﺨﺸﯿـﺪ آقا نمیشود..!

ناامیدی را در چشمانت ببینم …

دستم را به پشت قفل کنم

سرم را کج کنم ، نگاهت کنم و بگویم :

ﺁﺧــﻪ ﺷﻤـــﺂ ﺑـــﺂﯾــﺪ ﺯﻧـــﺪﮔﯽ ﻣــَـﻦ ﺑـــﺂﺷﯿـــﺪ …

ﻣـــﯽ ﺷــﻮﺩ شیطنتهایم را بفهمید ؟؟ !

ﻣـــﯽ ﺷـــﻮﺩ باشی و بیخیال نبودن ها شوی ؟؟ !

ﻣــﯿﺸــﻮﺩ ﻧَﻔـَﺴـَﻢ باشید آقا ؟



تاريخ : یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ | 16:39 | نویسنده : ارغوان |
  • دختر تهرونی
  • پرشین تم