از پس پرده های تور اتاقم حیاط را نگاه میکنم

پاییز در حیاط خانه غوغا کرده و من مغموم تر از آنم که به اشتیاق دنیا بر خیزم.....

احساس ها در وجودم به اغما رفته اند......

بلند میشوم به حیاط میروم و بر لب حوض مینشینم با انگشتانم نامت را بر آب مینویسم .....

عشقت ....احساسات ... حتی روز های با هم بودنمان به سرعت همین محو شدن نامت بر آب تمام شد و تو دست در دست دیگری ثانیه شاد را به تصویر میکشی........

چقدر در نظر تو ، من ، این تنها عابد بارگاه قدس چشمانت  کوچک بودم .........

چقدر تنها شده ای ریحان .........

چقدر افسرده ........

کاش ببینی که لبخند از لبانم کوچ کرده است ......

مگر عاشق خنده های من نبودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه خیال محالی ........

چه تصور بعیدی.......

من ......

خنده...........

تو........

عشق........

احساس عروسکی را دارم که دختر بچه ای به هوای عروسکی نو آن را رها کرده .......

دلم برای عروسک دوران کودکیم میسوزد......

چه زود هم درد شدیم عروسک من.....

حداقل من برای تو شعرمیخواندم ........

حداقل تو یک زمانی تنها مونس و عروس من بودی ....... 

ولی من از تو هم بدترم عروس شیرین من...بدتر.....

کاش یکی مرا بفهمد