من و موسیقی و چای تلخ خاطراتت.

زندگی این روز های من کپی روزهای قبل است که  ثانیه ها برایم دیکته میکنند.

نه خنده ای ، نه دلهره دیر آمدنی ...

به چه قیمتی خاکستری شد روزهای ارغوانیم؟

دل گیرم، دل گیر از تمام لبخند های دروغینت ، دلگیر از دوستت دارم هایی که برای پنهان کردن حس ملال آور بودنم به من هدیه میدادی...

دلگیرم از حجم خالی قلبم ...

نه شعر نه موسیقی نه نقاشی نه پیاده روی بی هوای شبانه ...

نه هیچ کدام دلم را دیگر گرم نمیکند... کسی از این دل رفته که آتش به ابن خانه زده ...

منم و خاکستر وجودی که به جبر باید نفس بکشد...

ملولم از ریه هایی فرمان نمیبرند که از حرکت بایستند و قلبی که دیگر بی امید میتپد و اندوهگین از روحی هنوز پایند به توست...

کاش هیچ گاه به چشمانت دل نمیسپردم، اما نه عاشق شدن را با این جسمی که با هر دم به مرگ نزدیکتر میشود تجربه کرده ام 

آهای ادم ها... عاشق شوید 

عاشقی درد شیرین... هر چقدر عاشقتر جسمت بیشتر تحلیل میرود و روحت بزرگتر میشود

من ...

اکنون...

در خانه آرزوهایم...

با مرد رویاهایم...

چه غریبانه زندگی میکنم ...

و چای تلخ من چ زود سرد شد....

تلخ ...

سرد...

مثل کپی خاکستری این روز های من 

(ارغوان)